رضا قلى خان ( هدايت )

372

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

درغاله راهى باشد كه از ميان كوه بكذرد و آن را به عربى شعب خوانند و فرجه ميان دو كوه را نيز كفته‌اند درغان با اول مفتوح بثانى زده نام شهريست بسمرقند درغلپكن با اول مفتوح بثانى زده و غين منقوطه مفتوح بلام زده و باى عجمى و كاف مفتوح بنون زده درى را كويند كه پيش آن پنجره باشد چه غلپكن بمعنى پنجره آمده درغم موضعى است كه شراب آن به خوبى مشهور است سوزنى كفته شراب در غمى از جام شامى * بشادى نوش كن از بام تا شام ديكر بمعنى نوائيست از موسيقى و من كفته‌ام آمد كه آنكه نائى چرخ * در غم شود از نواى در غم از بسكه رسيد ز زير كردون * بر بام سپهر نغمهء بم مولوى كفته چنان مستغرقم در غم كه مطرب * اكر در غم سرايد غم فزايد درغيش بر وزن درويش بمعنى بسيار و انبوه و نوعى از زردالو درفش با اول مكسور و راء مفتوح دست‌افزاريست كه كفش‌دوزان و امثال ايشان بدان كار كنند و آن معروفست و ديكر بمعنى علم است كه در روز جنك برپاى كنند امير معزّى در اين رباعى هر دو معنى را اراده نموده شاهى كه برزم كاويان داشت درفش * كرزنده شود پيش تو بردارد كفش اى كرده دل خصم خلاف تو بنفش * مشت است دل خصم و خلاف تو درفش و درفش در اصل پارچه بوده از قماش سه كوشه كه بزر متفش كرده بر سر علم و كلاه‌خود مىبسته‌اند و بتركى بيرق كويند و آن پارچه هميشه از باد در جنبش بوده مىلرزيده يك معنى آن نيز لرزيدن است حكيم فردوسى كفته همه روى آهن كرفته بزر * درفش سيه بسته بر خود بر در جهانكيرى بمعنى برق آورده صاحب برهان نيز پيروى او كرده و بيت حكيم اسدى را سند دانسته درفش درفشان هم از تيغ و ميغ * چنان شعله مىزد كه در جنك تيغ و رشيدى كفته بمعنى برق درخش است نه درفش و درفشان به معنى لرزان است و بر اين قياس درفشد يعنى لرزد سراج الدين راجى كفته دل من ز هجر تو اى بيهمال * درفشان چو از باد صرصر نهال خاجوى كرمانى نيز كفته قطب دين شاه تهمتن كه ز سهمش خورشيد * بدرفشد چو به كف قبضه خنجر كيرد و درفشيدن مصدر آن است و بمعنى لرزيدن است و بمعنى فشاننده و درافشان بالف بايد نوشت يا درفشان بايد خواند درفش كاويان نامش مشهور است يعنى علم متعلق بكاوه و كاوه بكاف پارسى دليرى بوده كاو زور و پر قوّت و شهر سپاهان كه سراسر سپاه ايران در آن شهر جا و مقام داشتند و استعداد جنك و آلات حرب در آنجا ساخته و پرداخته مىشد در دست او بود در آن زمان كه ضحاك تازى برادرزاده شداد عاد حميرى به حكم عم خود بر جمشيد جم خروج كرد و غلبه يافت ظلم و بيداد او از حد كذشت و بفرزندان مردم درآويخت مردم سپاهان داورى بكاوه بردند كاوه خروج كرده پوست پاره از نطع كه در پيش كمر داشت بر سر چوبى كرده دادخواه شد جماعتى انبوه بر كرد وى جمع آمدند و تابع راى وى شدند در آن زمان ضحاك بن علوان كه عجم مرداسش مىخوانند در حدود بابل بسر مىبرد كاوه براهنمائى ايرانيان فريدون را كه در نزد مادرش فرانك پنهان و در لاريجان در بيشه مخفى و به شير كاو پرورش يافته بود پيدا كرده بپادشاهى برداشته بر سر ضحاك آمدند و او را از ميان برداشتند و در چاه دماوند درآويختند تا بمرد چه چاه دماوند معدن كوكرد است و آن درفش را ايرانيان بفال همايون كرفته جواهر بسيار بر آن نصب كرده تا زمان اسلام مغزّر مىداشتند و درفش كاويان از شاهد مستغنى است بدهر چون علم كاويان خجسته بفال درفشى بمعنى علم و مشهور و انكشت نما است فردوسى كفته بكفتار كرسيوز بد نهان * درفشى مكن خويشتن در جهان در كاله و در كلاله با اول مفتوح بثانى زده در هر دو لغت و با كاف عجمى بالف كشيده در لغت اول و بكاف مضموم در لغت ثانى يخ باشد و در بعضى فرهنكها مرقوم است كه آبى را كويند كه از ناودان تا زمين يخ بسته باشد دركر با كاف فارسى بر وزن دختر درودكر را كويند يعنى نجّار فردوسى كفته بفرمود تا در كران آورند * سزاوار چوب كران آورند هم او كفته بفرمود تا در كرپاك مغز * همى تخته جست از پى كار نغز دركزين قصبه‌ايست از توابع همدان و در قديم شهرى بوده اكنون خراب است قدرى از آن باقى مانده بعضى علما و وزرا از آنجا برخواسته‌اند